تبليغاتX
«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·. تو اگر می دانستی که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه که چرا تنهایی .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

می دانی روزت را چه می کنم؟

عکست روی میز و مولودی و شربت و یک دنیا جای خالی تو ........

چندروز بیشتر نمانده تا یک سال بی پناهی هامان

دیگر اکنون ساعت ها تیک تیکشان شروع به نواختن ثانیه های یک سال و دور گرد سالانه را می کند .

در چنین روزی و در چنین ساعتی و چنین جایی

پدر وعده ی دیدارمان تا به قیامت

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مائده |


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط مائده |


کاش بودی جشن بزرگ شدنم را. دخترت تنها بدون تو بود .

می دونی کجا بودم؟

حضرت معصومه

تو را از یاد نبردم ........... تو را هم دعا کردم

کاش بودی و این قدر تنها نبودم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط مائده |


گمان این را هرگز نداشتم که روزی نباشی و بی تو بر سر سفره ی هفت سین بشینیم . هفت سین امسال بی تو بودیم . نمی توانم بر لبان جاری کنم که نیستی . هنوز باور ندارم . چه عیدهایی آمدند و نبودی . گمان نمی کردیم اینگونه رهایمان کنی .

به نوعی تا ۲ دقیقه به سال تحویل مشغول کاری بودیم تا نبینیم کنار سفره جای تو خالیست. این نوروز و این عیدها را نمی خواهم وقتی تو نباشی . امسال باید سبزه های سیزده به این نیت گره بزنیم تا دوباره کنارمان باشی .

چه کنیم که تنها کارمان انتظار شده تا دوباره صدای قدمهایت را بشنویم که همه را دور هم جمع کنی . دیگر هیچ عیدی نداریم .

وقتی که تاج سری مثل پدر نداری می خواهی بگویم عید دارم ... روزی که در آن پدر نباشد عید نیست .

هفت سین امسال نگاه های تو را کم  داشت پدر .

سخت است کنار قاب شیشه ای باشی و به انتظار بهار بشینی.

بهارمان خزان شد وقتی رفتی .

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط مائده |


 

امسال شام غریبان  مهمان داشتیم .

کاش هیچ وقت شام غریبان بر مزارت شمع به یاد مظلومان عاشورا روشن نمی کردم .

کاش بودی تا خودت روشن می کردی .

نه ما بر مزارت.

عجب دنیایی شده . دوست لباس دشمنی را بر تن کرده و در عناد با ماست .

کجایی تا ببینی مسافری عازم سفر داریم .

نیستی تا ببینی شادی این سفر را .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مائده |


بابا آب داد .

بابا نان داد .

بابا آمد .

بابا در باران آمد .

بابا در باران با اسب آمد .

 

دیگر آن  نه آن قامتت وارد در می شود و نه صدایت طنین انداز خانه می شود . حال نیستی و ما قصه ی بابا آب داد را بر لبان جاری می کنیم . نمی دانم دیگر بابا نان داد هم برایمان معنی می شود یا نه . چه سخت است بخواهی کمی از مسئولیتی که بر روی دوشهایت سنگینی می کند بکاهی ، بگوید همه را بیار و نتوانی و شرمسار کسی باشی که اکنون نیست و این همه شرمساری را باید در چهره داشته باشد .

آخر تو چرا ..............؟ کسی که همه را نداشته باشد نباید بمیرد .

حال مُردی باید همه را مثل بقیه داشته باشی .

بسوزد این همه نداشتن ها .

همه ی ما نیست .

دیگر نیست .

رفت .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط مائده |


 

سرکار  آقای هاشمی

 

غم مرگ پدر کوچک غمي نيست.
جگر مي سوزدو درد کمي نيست.
پدر زيبا گل باغ وجود است.
که بي او زندگي جز ماتمي نيست

 درگذشت پدر دلسوزتان را به شما و خانواده ی محترم تسلیت عرض می کنم و از خداوند شادی روح آن مرحوم را خواستارم  وبرای شما و خانواده ی محترم طلب  صبر می نمایم .

ما را در غم خود شریک بدان

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط مائده |


 

 

ماه هاست که روز و شبمان به سان یلداست . انگار همین دیروز  بود یلدای پارسالمان

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط مائده |


تمام روزهای سه شنبه ساعت ۱۴:۲۰ دقیقه برایم سیاه هستند . بهارمان که تمام شد تو نیز رفتی و ما را تمام کردی .

اکنون سخت ترین لحظات زندگیمان را تجربه می کنیم . دیر زمانی نیست که تنهایمان گذاشتی گویی سال هاست که در حسرت دیدارت هستیم و تنها ماندیم .

                                هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
                                     يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
                                 اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
                                سهمي از غم. سهمي از حسرت ديدار پدر

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط مائده |


صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد

نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...

مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد

بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد

در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد

 

پدر دیگر خسته ام  چگونه دلت راضی به این جدایی ست ..... پدر می خواهم داد بزنم دلم برایت تنگ شده ، پدر داغ تو کمر مارا شکست و حرف های مردم خودمان را ..... کاش بودی تا چهره ی نیمه واقعی همه را می دیدی ............................ می دانم تو هم مثل من خسته ای  خوشا به حالت ......... آدمهای اینجا داغ تو را در مراسم به رخ ما می کشند و دلهایمان را خالی می کند و یتیم شدنمان را بر سرمان می زنند .....نیستی که ببینی گوشه گوشه های قلبمان را آشنایان مانند غریبان بی رحم خنجری می کشند و می روند .......از یکی مثل خودم شنیدم یتیم که شدی مثل سکه بی ارزش می شوی کاش  به این زودی ها این قدر بی ارزش نمی شدیم. با همه این حرف ها بهشت را برایت آرزو مندم و برایت شادی روح را آرزو می کنم و امید وارم که فرزندان پاک و لایقی برایت باشیم ....

 

پدر...!       

بغضهایم را ......... به ابرها می دهم

چشم هایم صورتت را ........ به خاطر می آورد

خاطراتم روی موج های دیروز در گذرند

و قلبم را ........ از نام تو ........ پر می کنند 

                                                                                   پدر ...   

باران که ببارد ........ آواز قلبم شنیدنی است .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط مائده |