نمی خواهم
نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي
نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند
نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند
نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي
نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي
***********************************************************
بود و نبود
در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست ، دوست
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست ، دوست
گفت در آن آب و گل، دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست؟ گفتمش ای دوست ، دوست
گفتمش این هم دمیست. گفت عجب عالمی است!
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست ، دوست
در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست. گفتمش ای دوست ، دوست
*************************************************************
صراحی
بیش از این باده به پیمانه مریز
آبروی من دیوانه مریز
مرغ نالانبه چه کارت آید
دام بردارو دگر دانه مریز
من صراحی نیم ای ساقی عشق
خون منبر در میخانه مریز
آتش حسرت از آن برق نگاه
بر در محرم و بیگانه مریز
**********************************************
استجابت دعا
يک کشتی در يک سفر دريائی در يک طوفان در هم شکست و غرق شد و تنها 2 مرد توانستند نجات پيدا کنند و تا يک جزيره کوچک شنا کنند و خود را نجات دهند.هر دو نمی دانستند که چه بايد بکنند اما می دانستند کاری جز دعا کردن از عهده آنها بر نمی آيد و برای اينکه بفهمند کدام يک از آنها پيش خدا محبوب تر است و دعايش زودتر مستجاب می گردد، تصميم گرفتند جزيره را به دو قسمت تقسيم کنند و هر يک در بخشی از آن به صورت مستقل بماند و دعا کند.
اولين چيزی که آنها از خدا خواستن غذا بود، صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را که بر روی درختی بود ديد و می توانست آن را بخورد اما در قسمتی که مرد دوم قرار داشت، زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و از خدا خواست تا همسری به او بدهد و روز بعد کشتی ديگری شکست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يک زن بود که اتفاقاً به سمت قسمتی از جزيره شنا کرده بود که مرد اولی قرار داشت. در سمت دوم، مرد هنوز تنها بود و چيزی نداشت.
به زودی مرد اولی از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری کرد، روز بعد مثل اينکه جادوئی شده باشه و همه آن چيزهائی که می خواست را به صورت يکجا پيدا کرد. اگر چه هنوزمرد دوم به هيچ چيزی نرسيده بود.
سرانجام مرد اول از خداوند طلب يک کشتی نمود تا به اتفاق همسرش آن جزيره را ترک کنند و روز بعد مرد در سمتی از جزيره که مال او بود کشتی را ديد که لنگر انداخته است به همين خاطر مرد به اتفاق همسرش سوار کشتی شدند و قصد داشتند که مرد دوم جزيره را ترک کنند.
او فکر می کرد مردم دوم شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چون هيچ کدام از دعاهايش از طرف خداوند پاسخ داده نشده بود
هنگامی که مرد اول به اتفاق همسرش آماده ترک جزيره بودند ناگهان صدائی غرش وار از آسمان شنيد" چرا همراه خود را در جزيره تنها می گزاری و ترکش می کنی ؟ "
مرد اول پاسخ داد" نعمتها برای خودم است ، چون من تنها کسی بودم که برای آنها دعا کردم اما دعاهای او مستجاب نشد و پس سزاوار هيچ کدام نيست "
صدا مرد را سرزنش کرد " تو اشتباه می کنی ، او تنها کسی بودکه من دعاهايش را مستجاب کردم وگرنه تو هيچ کدام از نعمتهای مرا دريافت نمی کردی "
مرد گفت" به من بگو او چه دعائی کرد که من بايد بدهکارش باشم "
صدا گفت " او برای اجابت دعاهای تو دعا می کرد"
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط مائده
|
زندگی رو چی می دونی؟
زندگی باید کرد زندگی را به غم آلوده مکن
گر چه سخت است بدان
تو در این دشت که نامش عمر است
باغبانی و دلت بند صفاست
زندگـــــــــــــــــــی کـــــــــــــــــار خــــــــــــــــــــداســـــــــــــــــت
**********************************************************************
تا که بودیم نبودیم کسی
گشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
ما که خفتیم همه بیدار شدند
زندگی چیه؟ زندگی می کنیم برای چی؟ برای چی زنده هستیم؟ یه روزی اومدیم و یه روزی هم میریم خوب یکی از دوستای دوران تحصیلی من بر اثر صانحه ی دلخراش تصادف در گذشت . از همین جا به خانواده ی داغدارش تسلیت می گم و از همه ی دوستام می خوام که برای شادی روحش دعا کنند
در کمال حق باشید
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط مائده
|
سلام
رفتم یک جا داشتم تو خیال خودم راه می رفتم که یه هو یه صدایی اومد خیلی وحشتناک ٬ خیلی وحشتناک از فکر و خیال اومدم بیرون رفتم به طرف صدا یکی جوون داشت یه چیزایی رو زمین جمع می کرد رفتم به طرفش دیدم داره تیکه های یه چیز خیلی قرمز و زیبا رو از زمین جمع می کنه نشستم خواستم کمکش کنم اما نذاشت تاخورده ها رو از زمین جمع کنم در حالی که گریه می کرد خورده ها رو هم جمع می کرد گفتم که کمک نمی خوای ؟ گفت : نه
ازش سوال کردم که داری چی رو از روی زمین جمع می کنی؟ گفت قلبمو
گفتم چرا؟ چرا قلبتو شکسته اونم روی زمین جمع می کنی؟ گفت : یکی اونو شکوند و بهم پسش داد
داشت جمعش می کرد گفت هر چند این قلب دیگه قلب نیست اما مواظبم که لبه های شکسته ش دست یکی دیگه رو نبره ؟
رفت و من با خودم فکر کردم و گفتم چرا دلشو به هر کسی می ده که باید این طوری از روی زمین جمعش کنه مگه کار دل اینه که هر کسی بیاد و اونو بشکونه؟ مگه این نیست که هر کسی بخواد یه جایی بره باید از حریمش بره حالا که قلب هست چرا هر کسی باید وارد این حریم مقدس بشه؟ انگار صدامو شنید نه فکرم رو خوند رو کرد بهم گفت :اون هر کسی نبود اون همه ی زندگیم بود

در ضمن تولد دوست خوبم(وبلاگ عاشقانه) آقا صالح ۱۶ خرداد هست به همین مناسبت یه جشن تولدی داره برگزار می کنه از همه هم دعوت کرده حتی شما دوست خوبم خوشحالم می کنید که برید و توی جشنش شرکت کنید
اینم آدرس وبلاگ جدیدش به مناسبت تولدش تولدم مبارک صالح
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط مائده
|