سلام.... دوستی دوستی مون يه اتفاق ساده بود من به تو خنديدم تو به من خنديدی ناگهان هر دو بهم خنديديم و به همين سادگی آغاز شد دوستی من با تو
****************************************** هرگاه کسی دوستش را با اسم کوچکش صدا می کند قلبش را برای هميشه مال خودش می کند !!!!!
بازم تشریف اوردم اما ....... بزار بمونه ....ماجرا از این جا شروع می شه باید یه سال دیگر خوند و منتظر موند واسه کنکور .... دانشگاه آزاد هم کنسل شد
هیچی مادر جون گیر داد سراسری اونم روزانه بخون برو ..... یه شب روش کار کردم نق زدم راضی شدا... دیشب پدرجون لطف می کنه و نمی زاره ....من می دونم با این پدره ...باشه سال بعد همه چی و با هم می خوام ....
..بلایی بیارم که ........
باشه حالا می خونم واسه سراسری اونم روزانه بهانه دارن ...دیگه دیگه....... بیکار که نمی شینم ....
خوب دیگه ....چه خبر؟ کی زندگی می کنه؟ کی غم داره ؟ کی غصه داره؟....زندگی همش همینه..یکی می خنده ٬ یکی دیگه گریه می کنه....از یکی از دبیرام شنیدم که می گفت زندگی می کنی همین که یه چیزی می شه میندازی گردن روزگار ...بیچاره روزگار همه چیز و میندازیم گردن یکی که زبون نداره ... اما زبون روزگار ما آدمها هستیم ..آدمهایی که روزگار و می سازیم ..یکی خوب می سازه .....!! یکی دیگه هم بد....از چی ناله می کنیم؟از روزگاری که هیچ گناهی نداره ..تنها جرمش اینه که زمان و به جلو می بره....دیگه روانشناسیم گل کرد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مائده |
سلام سلامی به وسعت هر چی دل مهربون و صادقه واسه دلهای بزرگ مثل ......همه ی شما دوستای خوبم خیلی خوشحالم که باز هم عمری بود و دوباره اومدم و یه چیزهایی بگم ........نمی دونم از کجا بگم بهتره از افتتاح وبلاگ بگم تا الان این وبلاگ و به مناسبت تولدم درست کردم تا الان هم هیچ موضوع خاصی برای نوشتن نداشتم نیومدم و ننوشتم ......!! اما از امشب می خوام راحت باشم اول ماجراهایی که اتفاق افتاد و بگم بعدش عکس و مطلب های خوب و گلچین شده......!!!! امشب شب تولد امام زمان (عج) هست فردا هم نیمه ی شعبان .... این عید و به همه ی دوستای خوبم و همه ی عاشقای اهل بیت تبریک می گم پروانه جونم که عاشق امام زمانه ..... خوش به حال اون هایی که تا دلشون می گیره و میرند جمکران .... برای همه ی آرزومندا دعا کنند.................... ما هم فردا شب مراسم داریم هر کی می خواد تشریف بیاره .......... مادر من فردا شب برای تولد امام زمان می خواد شام بده به بچه های هیئت برادرم این ها ٬حالا زنده باشیم و همیشه از این کار ها باشه ........ در ضمن این هیئت هم وبلاگ داره هیئت انصارالمهدی که همه ی کارهاشون و تو اون توضیح می دند ......... بار دیگر هم جمعه آمد و او نیامد .......... بار دیگر چشم به جمعه ای دیگر دوخته ایم .............. بار دیگر صبح جمعه دعای ندبه خواندیم و او ..................... بار دیگر گفتیم أین بقیة الله اما ............... بارها گفتیم نرگش گمگشته خواهد آمد ........ خواهد آمد و جهان را با نورش منور خواهد کرد .......... آری ......خواهد آمد ........خواهد آمد ............ نقطه هایی برای آمدنش خواهم گذاست ........ تا بیاید و این چشم انتظاری را پایان دهد....... هر جمعه می گذرد و هنوز نیامده ای ........... 
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط مائده |