سلام باز هم تشریف آوردم دیگه دیوانگی به طور کامل زد به سرم ....... آپ نمی کردم همون یه ماه به یه ماه هم داره کم می شه ...آخه از یه ور دانشگاه یه ور دیگه کار ...یه ور دیگه خستگی و مسئولیت های خانواده ....دلم واسه همه تنگ شد .....واسه تنها پسر عموم که از دست من ناراحته.. پسر عمو به خدا منظوری نداشتم ..اون لحظه عصبانی بودم یه چیزی گفتم ...دیگه ببخشید منو... باشه ..یکی از دوستای خوب به نام حسین گفت : اگه مردی و دیدی سلام منو بهش برسون... نا خود آگاه یاد این شعره افتادم که پشت ماشینی نوشته شده بود ....اگه مردی و دیدی سلام منو و بهش برسون...بعد من هر که وفا کرد ...........مرا یاد کند ..........!! زندگی افسانه ای است ...ما همه بازیچه ی این افسانه هستیم ....... راسته که افسانه هست مردی و مردانگی افسانه شد ..... دیگه هر کسی یه جوری از یه کسی نامردی می بینه اما ازش هیچ انتظاری نداشته .....من هم انتظار نداشتم ...دلم واسه تنها پسر عموم تنگ شده .....خیلی از چیزها رو واسم روشن کرد ..خیلی حرف ها رو ...خیلی آدم ها ....خیلی اعمال ....اما من .... دیگه دیوانگی هم عالمی دارد ....کار من هم از دیوانگی گذشته ..... ای روزگار ... بیچاره روزگار که همه چی و انداختم گردن اون... امان از ......................... مردی را دیدی سلامم را به او برسان ............ بگو کسی بی نام و بی هیچ قاعده ای به دنبالش می گردد. آدرسم را در سرزمین بی نشان بجوید مرا حتما می یابد ...!! ماه رمضون هم داره می ره و عمر ما هم داره می ره ...هر روز که یه صفحه ای از تقویم به جلو می ره عمر ما هم کم میشه ...وای بر حال من که فکری برای باقی مانده ی عمرم نکردم....
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط مائده |
دیگه بازی رو بردم........... به چه بهایی اشک می ریزی؟.................. به چه می اندیشی؟.............................!! خیلی وقته چشم به راهم... شاید..............همیشه نقطه برای جوابهایم کافی است!!


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط مائده |
سلام
امروز می خوام خیلی چیز ها رو بگم یک این که یکی از همسایه هامون که قبلا روبه روی خونه ی ما مستاجری بودند تو شهرداری کارمند بود تو قسمت امور مالی کار می کرد سال ۸۱ نامه میاد که کسایی که شرایط رو دارند باید استخدام بشن این آقا هم همه ی شرایط و داشت اما استخدام نشد شهردار محترم آقای........... می گه من شما رو استخدام نمی کنم اون آقا رو به جای این که استخدام کنه می فرسته بایگانی به جاش یکی از آشناهای خانوم شورای شهر و می زاره سر جاش واقعا بی انصافی بود حالا بهش می گه چرا من و استخدام نکردی اینی که هیچ کدوم از این شرایط و نداره استخدامش کردی ؟ در جوابش جناب شهردار می گن : شما پرستیژ اداری ندارین .... من تازه یکی دو هفته باورم شد که آدم اکثر کارمند های اداری شهرداری اونایی که دستشون توی اداره یه جایی بنده می خوان ازت رشوه بگیرند ....واقعا واسه همچین ایرانی هایی متاسفم ... اون آقا اومد گفت واسم نامه بنویس رفت تهران بده دفتر رهبری تا شاید جوابش و بدن .....چه قدر بی عدالتی ...چه قدر نامردی....جناب شهردار یکی بگه این حقوق کم ....پرستیژم داره مگه؟ چه قدر مدپرست....چه قدر کثیف ....این آقا می تونست به راحتی دزدی کنه اما این کار رو نکرد چون خیلی صادق بود تو کارش ....دولت به جای این که بیاد همچین آدمهایی رو بزاره تو دستگاه هاش همچین شهرداری و می زاره ..... دوم این که بازم نامردی.... دیگه کم کم ..... و اما تا حالا شده اشک یکی و ببینی چون گرسنه هست؟!! بخواد شکم خودشو سیر کنه؟ داشتم می رفتم خونه ....بعد از اذان بود ...یه هو صدای گریه ای خیلی بلند که همه جا رو پر کرده بود نظر من و برادرم و به خودش جلب کرد ...جلوتر که رفتیم ...یه کسی که گدایی می کرد و دیدیم داره جلوی کوچه کسی که ادعای مومن بودن رو می کردند زار زار گریه می کرد یکی بهش گفت گریه نکن ..مردم دارن افطاری می خورن...بهش فحش داد....مرده هم چیزی نگفت...رفتیم جلو..به برادرم گفتم برو ببین چی می گه با دوستش رفت ...گفت: خدا زمینت اینه... میام در خونشون می گم به من افطاری بدن نمی دن.... فعلا وقت ندارم از آدمها گلایه کنم اما میام از همه .......... ![]()
![]()
..... یکی میاد می گه ازم انتقام می گیره چون با چند تا دختر قرار می زاره اونم ...... من هم اونا رو میندازم بیرون.... اومد داره انتقام می گیره .....
خوب من چی کار کنم ....یه کاری کردم که ........
..........
![]()
نمی دونم چی بگم؟ چی بنویسم ...از ادم هایی که می بینم ..از حرفهایی که می شنوم ...از چی؟ از چی؟ دیگه عقلم به جایی قطع نمی ده....خدایا کمکم کن...صبرم زیاده...صبر می کنم ..اما تو خودت نشون بده....
دلم می خواست داد بزنم بگم کجاست انسانیت..درسته گدا هست ..درسته روزانه هر چه قدر از گدایی در میاره..اما مگه ماه رمضون هر کسی در خونتو بزنه یه لقمه نون واسه سیر کردن شکم خودش می خواست این کار رو نمی کنی تا بیاد گریه کنه و داد بزنه من گرسنمه....ای خدا کجاست انسانیت؟ کجاست آدمیت؟کجاست انسانی که به خاطر ماه رمضونی هم بود بهش کمک می کرد؟ گناهش اینه که داره گدایی می کنه؟ خدا تو می خوای کسی ازت گلایه کنه؟ ..............دیگه چی مونده کی می خواد اونی که می گه بیاد ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط مائده |