دلتنگم ! دلم برای دیدن تو تنگ می شود گاهی به جای اشک به چشمان من خون روان هراز گاهی به گوشه چشمی ، نوازش دستی عنایتی بنما به من که فصل جوانی عاشقت بوده ام گاهی نشست بر دل من غبار حسرت و درد غبار این دل ما را زدا هراز گاهی به کوچه باغ محبت گهی گذر بنما به خانه ما هم سری بزن گاهی کمر شکسته ام و غصه دار دوری تو اگر چه دیر ولی به دیدنم بیا گاهی رفیق روزهای جوانی! چرا دلت تنگ است؟ سری به من خسته هم بزن گاهی سوار مرکب عشقی ، چرا گریزانی؟ مرا سوار مرکب خود کن هر از گاهی به سینه داغ تو را نقش خواهم کرد به یاد چشم سیاهت گریه می کنم گاهی به جای آب و غذا خون دل نصیبم شد تو را غذای دلم می کنم هر از گاهی به جای خواب ، تو را انتظار می بردم به خواب من منتظر بیا گاهی دوای حکیمان مرا دوا ننمود دعای تو شفا می دهد مرا گاهی به زیر بارش باران دلم برایت مرد دلم پر از لخته های خون می شود هر از گاهی دعای من این نیست که مال من بشوی عروسک شبهای بی کسی بشو گاهی به یاد تو هستم همیشه و هر جا به باغ بی گل ما هم سری بزن گاهی سلام.............!!~~!! و خداحافظی ..........!!~~!! این نوشته رو برای دوست خوبم آقا پوریا نوشتم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط مائده |
زمستان از راه رسید و من هنوز در پی بهارم سلامی به بلندی شب یلدا به بزرگی کوه و به پاکی نگاه های شما حرفی ندارم بزنم اما یه سری مطلب خوب دارم امیدوارم که خوشتون بیاد دیگه می خوام عاقل بشم هر کسی خواست لینکش می کنم آسمون دلتون آبی و آفتابی محبوب من ! اگر روزي دلت گرفت سري هم به خانه دلت بزن . آنجا هيچ چيز و هيچ کس تکراري نيست. حتي عشق. عشق اگر صدها بار هم تکرار شود باز هم تماشايي است و تکرار آن تکرار نيست. تکرار عشق تکرار خوبيهاست فرار کردن از تکرار است. در کوچه پس کوچه دلت که قدم بزني خواهي ديد که هر کسي به کاري مشغول است و هيچ کسي بيهوده قدم نمي زند بلکه هدفي دارد و هدفي را دنبال مي کند. نام هر کوچه اي را به اسم محبوبي کرده اند . نام تو را که مي جويم آدرس مستقيم است. همه تو را مي شناسند. تو همان عشقي هستي که من دوست دارم هزاران بار آنرا تکرار کنم. تو هرگز براي من تکراري و خسته کننده نمي شوي . هميشه تازه اي . تازه مثل خود عشق. تو خود عشق هستي و من از تکرار کردنت لذت مي برم. کاش هر روز من تکرار دوباره با تو بودن بود. کاش اي کاش. زندگي غرق شدن در رودي است که به درياچه احسان خدا مي ريزد زندگي رويش يک شاخه گل است در کويري که در آن ترس سکونت دارد زندگي دوستي من با توست در جهاني که نه گل نه کبوتر دارد زندگي باور يک گنجشک است به درختي که پراز برگ و گل است زندگي صفحه يک تقويم است که به اندازه سر سبزي دستان خداست زندگي بارش باران دعاست در دلي خشک که از عشق تهي است زندگي لحظه ترديد من است بين تنهايي و بودن با تو زندگي لمس گل عاطفه است روي شنزار سکوت زندگي واشدن لبخند است وقت ديدار دو عاشق با هم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مائده |