من نگران ازدحام کوچه های بی عابر تنهایی خویشم
نکند عابری رد شود از بود و نبودم
و تنهایی ام را با خود ببرد
فردا...
وقتی پاییز برگهایش را در دلم می ریزد
شاید شعر باران برایت خواندم
چترت را باز کن
نکند خیس شوی
آفتاب اینجا نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط مائده |
فقط و فقط
تنها آروزی یک دوست؟؟!!! کاش می دانستی....!!! 




یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست . . .
بستی از روی محبت بزنیم!!
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند . . . آبرویش نرود . . . !
یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم . . .
حق به شب بو بدهیم . . .
و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان . . . !!
وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا . . . !
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد . . .
و بدانم که شبی، خواهم رفت . . . !!!!!!!!
و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی . . . !!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط مائده |
وعده کردم وعده کردم که به تو سر نزنم برسم تا دم در ، دم نزنم قول دادم ........به غزلهای خودم زل به چشمان تو دیگر نزنم مطمئن باش خیالت راخت گله ای از تو به دفتر نزنم برو ای یار تا نمردی از عشق تا روی دستان تو پرپر نزنم به دنبال تو در غبارهای به جا مانده از سکوت ، در خلوت یاسهای کبود پر احساس ، کنار آیینه هایی از جنس باران ، هر کجا که تنهایی می شکند ، هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا می زند ، روی زمزمه های گل سرخ ، مثل همیشه به دنبال تو می گردم . او رفت یا هنوز هست ...............................؟!! چشمهایش حتی از ابرهای بهاری پربغض تر بود . حسرت پرواز داشت و فرار کردن ، انتظارش از سبزی درختان سرسبز تر بود . او به پایان جاده سبز انتظار رسید و به آبی آسمان پر کشید بی آنکه مرا از پر کشیدن و رهایی خبر کند ، بی انکه بدانم کجاست و چه می کند ؟ او رفت و شاید هم باشد بدون هیچ ردپایی از خود و مرا در سکوت بی صدا تنها گذاشت . .................................؟؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط مائده |