"در كوله پشتي هيچ بيگانه اي ، آزادي را براي ما حمل نمي كنند!" روزی مرا در تابوت ترانه ها تشییع می کردند و ترانه ها آرامم می کردند و زبان ترانه ها را رساتر و شنوا تر از زبان خود می دانستم . اما اکنون هیچ چیزی هم آرامم نمی کند ترانه ها را به خاک سپردم و به دنبال راهی هستم که جای پایم بر آن راه کم رنگ شده بود باز هم به سویش رفتم و مرا پذیرا بود............. نیلوفرانه باش ........................
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط مائده |
آنجا که قلبی را شکستی .
آنجا که صدای شکستن را نشنیدی .
آنجا که با دیگری رفتی .
آنجا که خود را خوشبخت بی قید و بند دانستی .
آن جا که مرا به باد و خاطره سپردی .
آنجا که گل عشقی را دل کاشتی و خود آن را از جای کندی .
آن جا که برای لقمه نانی دروغ گفتی .
آنجا که حقی را خوردی .
آنجا که همه را فراموش کردی ................ جز خود را
آن موقع هم خود را انسان می نامی؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط مائده |