مرا مي خواني و مي دانم که بايد جواب داد و به سوي تو آمد: "يا ايهَا الذّينَ اَمَنوا امِنُوا؛ اي کساني که ايمان آورده ايد ايمان بياوريد."بار ديگر، خورشيد از پس استراحتي نه چندان طولاني، سر از افق بيرون مي آورد و مرا مي خواند که: برخيز، وقت بيداري است. خدایا اینک به سوی تو می آیم .......... مرا مانند همیشه پذیرا باش . دوستان عزیز و گرامی با پر کردن فرم ثبت نام در اعتکاف بار دیگر خود را بیابیم. این هم لینک ثبت نام در اعتکاف مخصوص وبلاگ نویسان..... اعتکاف و خودشناسی و خدا شناسی
از بهر چه اين تکرار بي انتهاي خواب و بيداري؟ اين رفتن و آمدن ماه و خورشيد؟ من از اعماق زمان آمده ام، از ژرفاي بي انتهاي بودن، آيا واقعا مسأله بودن يا نبودن است، بودني که از نيستي آمده و باز به نيستي مي گرايد؟ بودنم به چه قيمتي است؟ آيا تاوان بودنم را بايد ديگران بپردازند؟
من خسته ام از هستي خويش، از بودني که برايم مبهم است، بودني که نمي دانم چرا؟ بودني که نمي دانم از کجا و به کجا؟ بودني که نمي دانم بودنش خوب است يا نبودنش؟ در گذر زمان، در آن دور دستها ضحاک را بنگر، براي بودن خويش، چه انسانهايي را که به نابودني نمي کشد! اسکندر را ببين، که در کنار ويرانگريهايش، بودنش را جشن مي گيرد. نمروديان را نظاره کن، که ابراهيم را در آتش مي افکنند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط مائده
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: سالهاست در کوچه های خلوت خیالم به دنبال تو می گردم.
من می شناختم او را، نام تو را هميشه به لب داشت،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و نشان،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه!
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور، همچون زلال اشک،
يا چون زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت، آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود، می گريست!
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او آرزوی ديدن رويت را، حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت!!!
اما براي ديدن تو چشم خويش را
پنداشت، آلوده است و لايق ديدار يارنيست!
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد!
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...

نمی دانم کجا رفتی.
نمی دانم چرا رفتی.
کاش می دانستی بعد از تو هرگز عاشق نخواهم بود.
آرزوی من! ای عشق آسمانی من! بگذار برای بار آخر ببینمت.
من بی تو مرده ام. بگذار ببینمت.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط مائده |
مادرم روزت مبارک............ دوستت دارم آمد ... و سالروز ولادت ام ابیها مادر امامت، همسر ولایت و دخت نبوت را بر تمامی دوستداران حضرتش مبارک باد.
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد
![]()

واژگان نور میان کلام جهانیان جان گرفت
و آسمان عشق در میان دوستان ایمان، باران
آمد ... و هرم حضور آفتابی اش
سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان کرد و
حضور و رایحه سبز ایمان را تکرار. 
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط مائده |