جمعیت از خود بیخود شده است. چراغها خاموش است. در تاریكى صداى گریه و ناله از هر سو برمىخیزد. انگار اینها همان انسانهایى نیستند كه ساعتى پیش در كوچه و خیابان راه مىرفتند از بقالى و لبنیاتى و نانوایى خرید مىكردند، گاهى بر هم اخم مىكردند و از یكدیگر دلگیر مىشدند. پیش خود هزار جور حساب و كتاب داشتند. انگار اینها از یك سیاره دیگر آمدهاند، از سیاره عشق و دوستى؛ از سیاره دلهاى نرم و آماده. از سیارهاى كه در آن كسى به فكر مزه خورشتى كه با نان فردا شب خواهد خورد نیست. آنجا دیگر كسى به فكر بزرگى و كوچگى خانه، زیبایى و زرق و برق اتومبیل و لباس، تفاخر و رفاه و دنیاطلبى نیست. اینها از كجا آمدهاند كه اینطور ضجه مىزنند. اینگونه از خود بیخود مىشوند. شانه به شانه هم مىنشینند و تكانهاى شانه یكدیگر را حس مىكنند. اینها از كجا آمدهاند كه فضاى خاموش مصلى را با امواج آسمانى و عرشى خود به فضایى سرشار از نفس فرشتگان تبدیل كرده است. آنكه با اين ماه نبود ، وداعي ندارد ! او كه خدا حافظي نمي كند ! انسان از دوست اش خداحافظي مي كند . با كسي كه يك مدّت مأنوس بود ، خداحافظي مي كند . اگر با كسي نبود كه خداحافظي نمي كند ؛ وداعي ندارد ! آن كه اصلاً نمي داند كي ماه مبارك رمضان آمد و كي سپري مي شود و چرا آمد و چرا سپري شد ، او چه كرد ، او وداعي ندارد ! امّا آخر ماه مبارك رمضان شد و من ماندم و من خدایا تو خود رحمی بر ما بنما !!!
صداى آرام بخش مجرى مراسم، فریادها را به سكوت مبدل مىكند: گوش كن امشب فرض كن اینجا تنهایى، فرض كن هیچ كس جز تو نیست. تنهاى تنها. فرض كن در تنهایى قبر و در تاریكى قبر به خودت آمدى، یك عمر معصیت كردن، یك عمر خلاف اوامر الهى رفتار كردن، یك عمر جواب محبتهاى او را با بىاعتنایى دادن تمام شده است. حالا آوردنت اینجا در آرامگاه ابدى، جایى كه هیچ برگشتى نیست، هیچ فریادرسى نیست. جایى كه تو هستى و نتیجه اعمال تو كه به صورت مار و مور و عقرب به جانت مىافتد. این تاریكى، همان تاریكى شب قبر است. فكر كن كه عذابهاى الهى در راه هستند. تو را به جان على (علیه السلام) كه امشب فرقش در محراب شكافته مىشود! این محیط را فراموش كن.
حالا یك نفر از تو مىپرسد شبهاى قدر چه كردى؟ از شبهاى قدر چه توشهاى برداشتى؟ وقتى درهاى رحمت به رویت باز بود، چرا استفاده نكردى؟ خدایا من امشب آمدهام كه بگویم اشتباه كردم. آمدهام بگویم نفهمیدم، نمىخواستم با توى مهربان، مخالفت كنم. خدایا اگر قرار است امشب مرا نیامرزى، همین الان مرا از دنیا ببر. حالا قرآنها را روى سر بگیرید. قرآن خیلى عزیزه. قرآن را روى سرهاى خود بگیرید و در تاریكى قبر فریاد بزنید: الهى بك یا الله.. الهى بك یا الله ...الهى بك یا الله ...
صداى جمعیت یك بار دیگر اوج مىگیرد هیچ كس حال خود را نمىفهمد. هیچ كس به فكر وضع ظاهرى خود نیست. گویا در این جمعیت هر كس در خلوت خود ناله مىكند؛ گویى هر كس از بدى اعمال خود ضجه مىزند.
این جمله را هم گوش كن: تو را به جان آقایى كه مرغابىهاى خانه دخترش هم براى او اشك مىریختند، گوش كن. مىخواهم در همین حالى كه دارى یك دعا بخوانم. خدایا اگر امشب در سرنوشت یك ساله ما مقدر كردى كه این آخرین شب قدرى باشد كه آن را درك مىكنیم، خدایا كارى كن كه امشب، شب آمرزش ما باشد. شب بخشیده شدن گناهان ما باشد.
صداى آمیخته با گریه مداح در میان فریادهاى حاضران گم مىشود. مراسم شب نوزدهم پایان یافته است. چراغها روشن مىشود، چهرهها هنوز اشكآلود است. جمعیت به آرامى از فضاى مصلى خارج مىشوند.
جوانی که برای اولین بار شب قدر امد می گوید:
«امشب چشم من به روى چیزهایى باز شد كه پیش از این نمىدیدم، اگر هم جسته و گریخته، گاهى كسى در این مورد حرفى مىزد، برایم خیلى مهم نبود. اما حالا حس مىكنم سبك شدهام، حس مىكنم پاك شدهام، حالا من هم مىتوانم او را صدا بزنم.»
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط مائده |