دوستم داشته باش ، بادها دلتنگند ، دست ها بیهوده چشم ها بیرنگند ، دوستم داشته باش شهر ها می لرزند ،برگها می سوزند ،یادها می گندند باز شو تا پرواز ،سبز باش از آواز آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده دوستم داشته باش عطر ها در راهند دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند دوستت خواهم داشت بیشتر از بارم گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت شاد ترخواهم شد ناب تر ،روشن تر، بارور خواهم شد دوستم داشته باش برگ را باور کن آفتابی تر شو باغ را از بَر کن دوستم داشته باش عطر ها در راهند..... خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود روز پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود. خواب دیدم در تو رود از تب میسوخت نور گیسو میبافت باغچه گل میدوخت دوستم داشته باش عطر ها در راهند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مائده |
می روم شاید برنگردم ........... شاید این دل تسکین یابد
من می روم
امّا رفتن همیشه پایان کار نیست .
در سوگواری هم می شود دلی شاد داشت .
می دانم آن کس که دوست داشتنی نیست .
باید – تنها – در گوشه ای خودش را بپرسد.
می روم تا تنها خود را بپرسم .
می روم تا ثابت کنم بی وفا هستم .
می روم تا بگویم که بودم و که شدم .
حال قصد سفر دارم .
جمکرانی که هزاران مشتاق دارد و مرا تشنه ی خود کرده است .
می روم تا بدانم که بودم و چه شدم و چه می شوم .

رهگذر تنها رفت ودر پشت سرش دلها سرد شکست او نمی خواست بگوید غم تنهایی چیست ؟؟
می روم تا بدانی ..............
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط مائده |