تبليغاتX
هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

....................... تو هم این سنگینی را حس می کنی ؟
 
و خدا چه واژه ی سنگینی برایم شده ، سنگینی نگاه کلمات را بر دوشم احساس می کنم . وای چقدر سنگین هست و من ِ گناهکار تاب بردن آن را نزد خدا ندارم . باز هم گفتم خدا! تا حالا شده که معنی خدا را پیدا کنی؟ خدایا شرمسار و خجالت زده درگاهت هستم . کاش این سنگینی را به سبکی قاصدک کنی . تا شاید معنی این همه بخشش و لطفت را به اندازه  تعقلم درک کنم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مائده |


تاحالا خدا رو با چشم دیدی؟

تا حالا دستت رو تو دستاش گرفته ؟

                                 تا حالا سرت رو توی بغلش گرفته؟

شده یه روزی براش درد دل کنی و اونم سرت رو روی سینه اش بذاره وموهات رو نوازش کنه؟

تا حالا خدا رو با چشم دیدی؟

دیدی چقدر قشنگه؟

دیدی چقدر مهربونه؟

دیروز خدا رو با چشم دیدم.توی انبوه دلهره هام.اومد کنارم.

تو تنگاتنک دلواپسی هام پیشم نشست.

دستام رو تو دست عطوفتش گرفت.سرم رو روی سینه بزرگیش فشرد.

نفس هام رو با مهربونیش یکی کرد.

گفت بهم:اعتماد کن به من.کردم.

شک نکن.نکردم.

گریه نکن.نکردم.

دادم بهت اونی رو که میخواستی.باور کردم.

دست قدرتش رو روی موهام کشید.آروم شدم.

چشمهام رو بستم به روی عقل وعلم وتدبیر.

گشودمش بروی دل.

روزها سختی بود روزهای گذشته.

سخت تر از سخت.واژه ای نیافتم که توصیفی برای اون روزها باشه.

 

 

روزها... میدونی یعنی چی؟

یعنی ساعت ها...دقیقه ها...ثانیه ها...

یعنی لحظه به لحظه دلهره...

دم به دم دلواپسی...

نفس نفس دلتنگی...

یعنی گفتن نترس وترسیدن...

یعنی تردید را فهمیدن...

یعنی آرام کردن وآرامش نداشتن...

یعنی بغض را در گلو کشتن...

یعنی جام گریه نوشیدن وخندیدن...

یعنی دلدار ودلداری...

یعنی سکوت...

سکوت تا سنگ صبور باشی برای او...

یعنی درد دل را نگفتن...

یعنی یک دنیا بودن را بخشیدن...

یعنی یک قلب امید یک دل نیاز...

یعنی یک تسبیح تو دستهای لرزون...

یعنی شمردن ثانیه ها...

یعنی انتظار را شرمنده کردن...

یعنی صبر را به زانو در آوردن...

حالا میدونی حال من چطوریه؟

مثل یه کوهنورد خسته ای که کوله بارش رو زمین گذاشته.

یه قطره آب!یه نفس تازه!

بدنم خسته است.تب مهمونم شده.عادتمه!تا تموم میشه دلهره هام.

چند روزی تب مهمونمه.

دلم میخواد بخوابم.

نه نه نه!!!

میترسم.میترسم بیدار شم ببینم همش تو خواب بوده.!

راستی بیدارم یا خواب؟

نکنه دارم خواب میبینم.؟

اگر خوابم بیدارم نکنید.نمیخوام این خواب شیرین تموم بشه.

سکوت کنید.نمیخوام بیدار بشم.

میخوام تو چشمام قایمش کنم برای همیشه.مثل یه الماس .

نمیدونم چی بگم؟

همه لغتنامه زندگیم رو گشتم.هیج واژه ای نبود که با اون از خدام تشکر کنم.

دوباره مثل بچه ها گفتم خدایا ممنونتم.دوستت دارم.

دوستت دارم دوستمون داشته باش مثل همیشه.!

حالا باید به کی تبریک بگم؟

به خودم یا به تو؟

به خودم!!!

اخه تو..........................منی!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط مائده |