تبليغاتX
هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

روزهای زیادی بی تو را چگونه سر کنیم ؟ چند شب دیگر شهادت مردی است که شب ولادتش در خاک رفتی . امشب خونه ی دایی اکبر مراسم افطار داشت . زندایی خیلی گریه کرد . پارسال چایی روزه دارها رو با دوستت درست کردی . امسال کسی نبود و دایی احمد چایی درست کرد اما هیچ چایی مثل چایی تو نمیشه . فردا جمعه ما مراسم افطار دهی داریم . دارم کم کم باور می کنم که دیگه نمیایی . همش تو فکر اینم که از مسافرت برمیگردی اما مسافرتت این بار خیلی طول کشید .

چه شبی باشد شب های قدر من . دردناک تر این که نه روز تولدش باشی نه روز شهادتش . چه فاصله ی کمی  است بین تولد تا شهادت مولا .

می دانم خدای بزرگ تو را به عنوان شهید حساب می کند اما به بزرگی شب های قدر به ناله های زینب قسمش  می دهم تا تو را با همان پدر یتیمان محشور کند . دیدار آخر  ما به قیامت . سنگینی نگاه های ترحم آمیز  مردم سیری از این دنیا را بیشتر می کند .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط مائده |


امسال اولین سالی هست که نه سر سفره ی سحر هستی و نه افطار . باور ندارم رفتنت را .  کاش بودی و سحر را با همان نامی که مرا صدا می کردی بیدار میشدم . حال ما ماندیم و جای خالی تو بر سر سفره های افطار وسحر .

 اولین سحر  ماه مبارک خواب به چشمان مادر نیامد . نمی دانم چه می کشد. کاش های زیادی را بر لبان جاری می کنیم و افسوس می خوریم .رفتی و مسئولیت سنگین را بر دوش مادر  و محمد گذاشتی . این را از ناله های مادر فهمیدم . کاش تقویم روز ۲۴ نداشت. حال هر روز دوشنبه و سه شنبه  ساعت ۱۴:۲۰ را فراموش نمی کنیم . حال ما ماندیم و گلدسته های  اذانی که منتظر آمدنت بر سر سفره ی افطار هستیم تا بیایی و بگویی : افطاری چی داریم؟ هر چی هست بدید من بخورم برم . عجله دارم..........

من منتظر این هستم بیایی دنبالم با هم بریم و بعداز افطار دوباره منو به مغازه بیاری. کاش بودی........نمی دانستم امسال اولین سالی است که بی تو ماه رمضان را روزه می گیریم چه صبری می تواند این را تحمل کند ؟ می گویند صبر داشته باش ... حضرت فاطمه (س) به آن بزرگی در فراق پدر می گریست . مگر کم دردی است غم  از دست دادن تو؟ خود را قانع کنم چگونه دل را قانع کنم؟ دلی که این روزها عجیب هوایت را دارند و تو را می جویند و دنبال بوی تو می گردد؟ باید در لابه لای خاطراتت و چند تکه لباسی که از تو به یادگار گرفتیم استشمام کنیم . کم نیست حرفهای نا گفته که نه عمر می ماند و نه کلمه.

خدا رحمتت کند و نور بر قبرت ببارد پدر

آش افطاری

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط مائده |


روزها را می شمارم .

۲۴

۲۵

۲۶

۲۷

۲۸

۲۹

۳۰

۳۱

..

..

..

۱

چهل روز است  صدایت را نمیشنوم چهره زیبایت را  از پشت قاب سکوت می بینم . آخر چه بود این گونه رفتن؟ هنوز هم نگران من هستی؟ در خواب به عمه گفتی مرا  دانشگاه ثبت نام کردی . گفتی چیزی نداری گفتی مادر مُرد و تو هیچ کاری نمی توانی انجام بدهی . گمان مُردن خود را نداشتی . پنداشتی مادر تو را ترک کرده و غصه می خوردی.این طور رسمش نبود . تو مرد تر از اینها بودی که این گونه ترک ما را گویی .

 پدر فاطمه تو را می خواهد . بی تابی های او را چه کنیم؟ باید او را پیدا کنم تا دلتنگت نباشد در گوشه و کنار خانه و حیاط او را گریان ببینم . مادر برنج شب چهلم را برای سفر کربلایتان کنار گذاشته بود و با حسرت برای مراسم عزای تو شست . خیلی سنگین است سکوت خانه . زود بارت را بستی و رفتی . می گفتی زمانی که مُردم من بالاسرتون هستم و تنهاتون نمی زارم . فکر نکنید که من مُردم . راست گفتی . با ماشینت کنار خیابان ایستاده بودی و مرا نگاه می کردی .

 ۱ ماه دیگر تمام غم های عالم تازه میشود . چه کنم ماه مهر را؟ پدر باور ندارم. اینگونه رفتنت را باور ندارم . با راننده ی کامیونی که تصادف کردی صحبت کردم . با خودم خیلی کنار اومدم تا زنگ زدم . این همه مظلوم بودی و دست ظالم جانت را سپردی . گفت من تو را نمی شناسم . مزاحم نشو . برو به بزرگترت بگو بیا . پدر تو بودی کسی حق نداشت این طوری با دخترت حرف بزنه؟ تمام امیدت بودم و حال نامید شدم . دیگر تو نیستی . روزی که همان جاده ی آخر زندگی ات رفتیم برادر راننده به مادر خندید . غروب بود و طلوع آفتاب را می دیدم . آن لحظه غروب عاشورا را به اندازه ی یک دانه خردل درک کردم . تو بودی نامردان ما را این گونه مسخره نمی کردند . حال رفتی باید همه را مادر به دوش بکشد . دیروز سر خاکت چه گفت؟ شنیدی؟ گفت همه کار کرد اما یتیم داری را نه . حالا همه را بر گردن او انداختی.می دانی مادر طاقت این همه سختی را ندارد . می دانی مادر ۴۲ سال است که کارکرد و از  نامادری کتک خورد و کارکرد و ازدواج کرد و بچه بزرگ کرد و باز هم کار کرد . ۱۷ سالی می شود که دربیرون خانه کار می کند  می خواستی اینگونه استراحت کند؟ یتیم بزرگ کند؟آن هم ۴ تا. آرزوهایت در باره ی مرا به گور بردی .آخر چه در آن گورستان غریب دیدی که حاضر شدی تنها بروی . حالا خواهرانت جایی را در کنار تو بخرند . ما را  دگر جایی در نزد تو نیست . پدر دیشب را نایب امام رضا بودی . کاش خودت مثل عید ۸۷ با مادر به حرم می رفتی . سال بعد را با که به حرم برویم؟هنوز هم با من قهری ؟ نمی خواهی حرف بزنی؟ اینگونه مرا آزار نده . دست به دامن که شوم؟ تو را به آن شبی که تنها بودی . تو را به روز پدری که ما را تنها گذاشتی با من حرف بزن . این سکوت و قهر ۴۰ روزه را بشکن . اگر دست خودم بود الان را سر خاکت بودم . حیف میدانم میهمان امام زمانی . خدایا تو را به اشک های خواهرم فاطمه ، به کربلایی که پدرم ندید و به کعبه ای که دورش را طواف نکرد به خاطر من ، تو را قسم پدرم را بیامرز و از گناهانش درگذر .

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط مائده |