بابا آب داد .
بابا نان داد .
بابا آمد .
بابا در باران آمد .
بابا در باران با اسب آمد .
دیگر آن نه آن قامتت وارد در می شود و نه صدایت طنین انداز خانه می شود . حال نیستی و ما قصه ی بابا آب داد را بر لبان جاری می کنیم . نمی دانم دیگر بابا نان داد هم برایمان معنی می شود یا نه . چه سخت است بخواهی کمی از مسئولیتی که بر روی دوشهایت سنگینی می کند بکاهی ، بگوید همه را بیار و نتوانی و شرمسار کسی باشی که اکنون نیست و این همه شرمساری را باید در چهره داشته باشد .
آخر تو چرا ..............؟ کسی که همه را نداشته باشد نباید بمیرد .
حال مُردی باید همه را مثل بقیه داشته باشی .
بسوزد این همه نداشتن ها .
همه ی ما نیست .
دیگر نیست .
رفت .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط مائده |